تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱۱ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ملیکا ملک

من یه بابا دارم. یه بابای خوب ودوست داشتنی که فقط یه دونس.

من وبابام دوتا رفیق خیلی خیلی قدیمی هستیم که هیچ چیز رو بادوستیمون عوض

نمیکنیم.اما تفاوت هایی هم باهم داریم یکی مثل اینکه من باید به حرف بابام گوش کنم

وهرچی که گفت بگم چشم امامن هرچی که به بابایی بگم بخر باید بگه چشم.

من وبابام رفیقتر از اونیم که حرف های مسخره ویا حرکات ناشایست دیگران بخواد مارو

از هم دور کنه .یعنی یه جورایی به حرف های دیگران زیاد توجه نمیکنیم یعنی نمیتونیم

که توجه کنیم نمیشه.اما بعضی اقات سیلی های باباها مارودلخور میکنه ولی دریغ

از اونکه همون سیلی ها وباهمون دستهای پینه بسته هم ارزش داره.دریغ از اونکه

به اون فکر کنیم که قرار باشه یه روزی همون سیلی ها هم نباشه سیلی هایی

که گاهی اوقات لازمه باشه تا ماهم باشیم.واااای یادم از دخترایی اومد که الان

باباهاشون الان پیش خداست چه حسه بدی دارن.

 

پدر=اولین عشق یک دختر.

 

تبریک به کسی که نمیدانم ار مردانگی اش بگویم یا بزرگی،سخاوت،سکوت،مهربانی

و....بسار سخت است....پدرم روزت مبارک.

 

(ملیکا،مهبد،مهزاد سه وروجک بلا)


برچسب‌ها: